هنوزم واسه من معجزه ای

خدارو چه دیدی ، شاید شد

هنوزم واسه من معجزه ای

خدارو چه دیدی ، شاید شد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
حمزه

عشق بازی زمان است که بَرَت می آید

مینشیند به دل از چشم ترت می آید

 

نه کسی هست که او را بنشاند جایش

می زند زخم که خون از جگرت می آید

 

همچو حافظ که تفال بزنی می گوید

بنشین چند که روزی قمرت می آید

 

می دهد وعده به دل آمدنش را اما

چه بلاها به همین عشق سرت می آید

 

سیب سرخی که شدی میوه ممنوعه ی من

دلخوشم باز که گاهی خبرت می آید

میترسم از اینکه من بخامت و  تو نخای

بیشتر میترسم که من بخام و تو هم بخای اما هیچکدوم جرات نزدیکتر شدن نداشته باشیم

میتوان با خنده ای دلبسته شد خیلی شدید
میشود در لحظه ای از کُل دنیا دل برید


اخرِ دنیای هر کس فرق دارد با دیگری
آخر ِ دنیای من وقتی که قهر کردی، رسید

آمد و طعنه ای بر این دل تنها زد و رفت
حسرتش را به دل غمزده ام جا زد و رفت

چه غزلها که شب و روز برایش گفتم
آتشی رنگ جدایی به غزلها زد و رفت

همچوصیدی که رها گشته و خون آلوده
تیر عشقی به سر و دست و دل ما زد و رفت

آمد از ره ، که من آرام بگیرم اما
سینه عاشق ما را دوسه تا ، تا زد و رفت

موی او بود که در دست به رقص می آمد
به من و معجزه ی موی خودش پا زد و رفت

چشم آهویی او قلب مرا می بوسید
خنجرش نیز دقیقا به همانجا زد و رفت

آرزویم همه این بود که فردای مرا
قفلی از درد به روی من و فردا زد و رفت
 

من کوچه به کوچه آواره ی تو
تو لحظه به لحظه ات فراری از من

خوشحالم از اینکه با همه بی مهری
یک خاطره ی بَدَم نداری از من


 

رفتی و بُرده ای از من ، جانم
همچو بَم در غم تو ویرانم

شده ای مثل نمازی واجب
وعده تا وعده تو را می خوانم

سَرِ هر سجده تو را میبینم
با تو ، هم رفت همه ایمانم

من زمینی که تویی خورشیدش
یا کویری که تویی بارانم

دل گرفتارِ خَمِ گیسویت
به خدا در دل خود زندانم

مهر ِتو گَر برود از دل من
باورم نیست دگر انسانم

 

     به تو فکر میکنم ، هر روز و هر ساعت

     به تو که از من و این لحظه ها دوری

 

     همین که دل به تو بستم رنجیدی

    تقاص چی رو پس میدم اینجوری

 

    خودم اینجا ، دلم پیش تو جا مونده

    به خواب من بیا ای مهربان ، هر شب

    

    یه روزی معجزه میشه ، میدونم

    تو از راه میرسی با خنده ای بر لب

 

 

   

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
حمزه

تویی شیرین ترین رویا که میتونه محقق شه

منم اون ابر بارونی که میتونه موفق شه

 

تویی اون سیب ممنوعه که دنیامو عوض کرده

منم آدم ، که تقدیرش فقط سیب ُ هوس کرده

 

شبیه شعر فرهادی که تیشه میزنه بر دل

شبیه مرد شبگردم که هی میچرخه بی حاصل

 

چشات دریای مواجی که دنیامو فرو برده

گلی محتاج بارونم که بی تو خشک و پژمرده

 

تو را هرشب میبینم میان خواب و بیداری

نمیدونم که از این حس ، تو هم آیا خبر داری!؟